بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

بالاخره از پا افتادم....
دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

بعد دو هفته که در مقابلش مقاومت کردم ، اخرش دیشب مچم خوابید...

دیگه نتونستم طاقت بیارم....توی  طول این دو هفته با همه فشارها و دردهاش از پا نیفتادم ،از صبح تا شب برای درس و سماع عشق دویدم و بهش محل نذاشتم....

تمامی سرگیجه هام ، سیاه شدن چشمام ، لرزش های عصبی و ناخودآگاهم همه و همه را تحمل کردم...

اما درست توی دو روزی که آروم شده بودم و فکر میکردم خبری ازش نیست ، دیشب ناخودآگاه غافل گیرم کرد....

از دیشب تا حالا شدم یه کوره آتیش لرزان که نه میتونم برم زیر پتو گرم بشم نه میتونم بیام بیرون که خنک باشه!

نمیدونم این ویروس از کجا بود ولی فعلا همه برنامه ها مو بهم ریخته و جز استراحت کار دیگه ای نمیتونم بکنم،سرم درد میکنه ، چشمام هر لحظه داره تنگ تر میشه و.....

امتحان فردای دانشگاه هم در هاله ای از ابهام شده برام، نمیدونم میتونم پا بشم یک ساعت راه تا میبد برم یا نه؟!اگر به حرف دکتر باشه که تا پنج شنبه باید بخوابم(وای اینجوری دیونه میشم...!)

تنها خوبی این خوابیدن و استراحت این بود که حس نوشتن من رابعد حدود یه ماه  برگردوند...!

همین....دعام کنید

(راستی عید همه تون هم مبارک،روز برانگیخته شدن گل خوشبوی هستی به عالمیان تبریک،

امیدوارم در سایه سار رحمت رسول الله رب العالمین ایام به کامتون باشد)

یا حق

بهنام خواجه امینیان

متولد1370/2/26

 نگارش شده در:

1391/3/30(در بستر بیماری البته!)




:: برچسب‌ها:
عشق ما آغاز شد
دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد 

                                         دفتر مهر محبت و باز شد

در میان کوچه های کاگلی 

                                         داستان دیگری آغاز شد

بر سر بام خیال خانه ام                

                                    بلبلی با گل بنی دم ساز شد

از غم خال لب شیمای عشق                    

                                   هر شبی ذکر لبم این راز شد:

        یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

 

بهنام خواجه امینیان

متولد 26/2/1370

نگارش شده در:

زمستان 1390


:: ادامه مطلب

:: برچسب‌ها:
صبحی گذشت...
شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

صبحی گذشت....صبحی دیگر از آدینه های روزگار

و نیامدی تو

تو که باید می آمدی تا چشمهای خسته من هفت روزی دیگر دنبال تو نگردد،

دیگر توان گشتن ندارم

بیا گمشده شهر....

 

بهنام خواجه امینیان

متولد 26/2/1370

نگارش شده در:

پائیز 1390




:: برچسب‌ها:
سماع عشق...
پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

تازه ترین پروژه ذهنم که بعد سالها در حال به وقوع پیوستن است...

مجموعه نمایشنامه ای موسیقای در باب قیام عاشورا...کاری شاید متفاوت با بیان خاطراتی از ورق سرخ ترین روز بشر .....

نمایشی که مراحل نمایش نامه نویسی ان در حال نگارش است و به طور جدی تحقیقاتش داره  دنبال میشه!کاری که امید بسیاری به زیبا اجرا شدنش دارم.

اسم اولیه نمایش نامه مجموعه سماع عشق است با سه اپیزود به نام های : 1)روضه اول، 2)اخرین خاطره و 3)عارفانه عاشقانه

اطلاعات کامل تر از مراحل تحقیق و روند اجرای ان را کمکم بهتون میگم.

خدا کمکم بکنه!




:: برچسب‌ها:
یه بار هم برای مامان و بابام...
پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

کلاً ماه خرداد ماه خاطرات زیادی برای منه..!

خاطراتی از جنس هیجان و شور و شعف برای هیجانات کودکانه و نوجوانی و جوانی زود از دست رفته من...

از اولین خرداد خاطره انگیز که باعث آشنایی من با تلاش برای ساختن ایرانی زیبا شد(خاطره ای که در ذهن هفت ساله من در دوم خرداد 76  به بار نشست) تا خردادهای بعد که یک به یک به اتفاقات گوناگون در زندگی من سپری شدند...

اما همه اینها به کنار یک خاطره مشترک در همه خرداد های زندگی من وجود داره، آنهم نهم و دهم خرداد است....

روزهای سرشار از آرامش و مهربانی...

روزهای که بهانه ای میشود بر خلاف همه سال پدر و مادرم را ببوسم و چند دقیقه بدون هیچ گلایه ای به انها نظر کنیم...

امسال هم با همه تنهایی هام و  با همه بی حوصلگی هام و شلوغی افکار م از بابت همه کارها و جنگیدن برای رسیدن به اهدافم،این دو روز آرامش خاصی بهم داد ، هرچند خیلی در این دو روز بدنبال تحقیقاتم برای جدیدترین پروژه زندگیم بودم و دویدم ولی خسته نشدم....(همانطوری که حالا نزدیک 18 ساعته نخوابیدم و خستگی ندارم...) 

کاش تمام نمیشد اما از بابت یه چیز مطمئنم آنهم اینه که این نهم و دهم فرق داره  و مطمئنم اثر خودشو بر سال پیش روی من میذاره....

*****

مادر تولدت در نهم خرداد ماه مبارک.

ده خرداد تولدت هست،پدرم مبارک.

****

ایشالا پدر و مادرتون سایه شون مثل من سالهای سال بالای سرتون باشه و بتونیم قدرشون را بدونیم، و اگر هر کدامشون نیستند روحشون شاد.




:: برچسب‌ها:
یه ماه شد....
شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

روز نوشت اول:

اردیبهشت تموم شد، خرداد به نصف نزدیکه ولی من هنوز حس قلمم برنگشته...!

وای از آن روزی ترس دارم  که دیگه ننویسم...،

سختم این روزهای آشفته!در زیر تابش گرماگرم خورشید همیشه تابنده!

دلم خیلی وقته همون بیخیالی هامو میخواد،به قول فرنگی ها ریلکس باشم....

اما دیگه کم کم داره این درد لاعلاج حرص الکی خوردن درونم رواج پیدا میکنه!

آخرین باری که تونستم بشینم پای یه دسته کاغذ سفید و وقت بذارم برای نوشتن بیشتر از یه ماه پیش بود...!

****                                  ****

روز نوشت دوم:

این روزها همه از آرامش و روزگار خوب من میگن...، پریسا،مژگان،شیما،سعید،فرهاد،احمد،محمد،.....

اما خیلی وفته بر خلاف این صورت ،سیرتم غرق عزاست ، عزای سردرگمی....

اما بازهم خدا را شکر که زندگیمان جاریست،

در کنار سفره ای که پدر هست ،مادر نفس دارد و برادری کوچک مشغول شیطان شدن،

و گاه گاهی در گذر رود حیات دوستانی هستند اهل شعر و طرب و درد دل که بدانند هر چه می گوییم ما از دل....

در سایه سار مولا زندگی به کامتون...

 




:: برچسب‌ها: