بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

به فاصله 40روز تا اغاز محرم...
شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

ابری نبود از بهر گریه بهاران...

لاله ها پوشانده بودن روی حبیبان را...

یاران غرق گل سرخ اناری اند و

نیستند بهر جواب هل من معین سرور...!

_____

خواهری غمین و دل شکسته

در گوشه ای از خیمه میان لشکر

به تماشا نشسته جان مادر را...

تماشا نشسته به شکوه رزم بزم عاشقانه در آمدن برادر را....

آخرین صحبت این است

آرام باش و صبر پیش گیر...سکوت امروز تو از شیون ،طوفان بنیاد برانداز فردای ستم است.!

فرس آماده،

سوار بر مرکب نشسته

و اسب عزم گودال میکند...

قدم قدم رهایی به پیش می آید....،

هنوز خیام حرم نزدیک است

صدای می آید

___

برگرد...بفدای میدان رفتنت برگرد ، آرام خواهر برگرد

قدری تامل کن جان مادر

___

سالار مرکب می رهاند

خواهر به آغوش میگیرد و نجوا میکند با حرف دلهایش ...

و دشت

___

فقط سکوت است و سکوت

یک دشت گوش میکند به حرف خواهر و برادر....به حرف دو دلدار...دو همراه...

اما کسی نمی داند چه گفتند با زبان حسینی و

چه شنیدند با گوش زینبی

اما یک حرف در خط تاریخ ماندگار شد...

((زینب بفدایت میروی برو،ولی آهسته رو ای نور امیدم...)

___

و از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران....

******

بهنام خواجه امینیان

متولد1370/2/26

نگارش:1391/7/15




:: برچسب‌ها: محرم