بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

این روزهای خودم و یه مشت ادم نمای بافضل و کمالات دور و برم
یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱ ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

ابتدای این نوشته باید بگم که این نوشته چرک نویس من بخیلی هاست....خیلی از افرادی که در طول یک سال گذشته با من بودن....با بهنامی که آروز میکنم کاش خیلی از اتفاقات براش نیفتاده بود تا الان با خیلی هاشون دم خور نشده بود...

شاید پیام تبلیغ این نوشته برای شما ارسال شده باشد اما دلیل بر مصداق بودن منظور من به شما در این نوشتار نیست ، برای اکثر اطرافیان از این نوشتار گفتم تا بخوانند و بدانند از حالم و بخصوص احساسم نسبت بخیلی ها و اینکه این روزها رفیقو دوستشان بهنام خواجه امینیان در چه حالی ست و اگر خیلی ها دیگر از او تا مدتی خبری نداشتن آاخرین وضع حالیش را کامل بدونن....

کسانی که میدانند در این تنفر نامه من جای دارن نخوانند که بهتر این است که از حرف دلم مطلع نباشند....و بقول مولانا هرکسی یا ظن خود شد یار من....

خود بهتر میدانیدجزو کدامین دسته اید و ....

__________________   ...........................................   __________________


اینروها من اینقدر پرم که نمیشه گفت...

خوبم ، راحتم، غم هیچکی هم را دیگه الکی نمی خورم،غم آنهای که ارزش ندارند....

اما دلم پره از دست خیلی ها و بخصوص یکی دو نفر که در کل یه آدم هم حساب نمیشن...

خیلی این شبها خواستم در موردشون بنویسم و از یلدا ی امسال تا پارسالمو بگم با چه کسهای گذروندم ، اما بارها وسط راه پشیمون شدم....

بعد چند بار که نتونستم بنویسم ، به قلمم و ذهن درگیرم نسبت به این مخاطبهای خاص فرصت دادم .... و یادم آمد که بعضی ها ادم نیستن که بخوام باهاشون مفصل بگم برای همین توی یه نوشتار حرف هامو پرت کردم جلوشون....

یعضی ها ادعای فهم و کمال میکنن و وقتی باهاشون از راز دلت و حست نسبت بهشون میگی و میخوای هرچی هست همونجا تموم بشه بهت این تضمین را میدن که ما مثل دو تا آدم متمدن صحبت کردیم....اما خیلی راحت همه حرفت را به پیش خیلی ها میریزن روی دایره....در حالی که هنوز صحبتت قطع نشده آنها رفتن سراغ فاش سازی اسرار.....

اینها فقط بلدن مثل متمدنها صحبت کنند وگرنه تمدن صحبت کردن را نمیدونن چیه...

بعضی ها هستن درگیری دارن با خودشون، نه با عشقشون آرامش دارن و مثل آدم میمونن نه جدا....بعد هم میان برای خیلی ها نسخه میپچن!اینها را کجای دلم جا کردم نمیدونم اما خیلی راحت دارم از ذهنم پرتشون کردم بیرون...فقط کاش میتونستم بگم آن نسخه هاشون چه بلاهای که سر کسی نیاورد، اینها همونهای هستن که با مرد اسمونیشون هم نیمتونن کنار بیان..

یسری ها هستند فقط هی می خوان تز بدن و هی برسونن که زیاد کتاب خوندن و می خوان بگن شاید هنوز سنی را رد نکردن و اما خیلی میدونن و خیلی خیلی ، به اندازه چندین سال بالا تر ازخودشون حالیشونه.... بخدا من هم همسن شما همین کتابها را خوندم بیشتر از شما حتی بجلسات بزرگتر از جمعهای که شما رفتین رفتم و الی آخر......اما یادتون بمونه که هنوز باید خیلی چیزها را تجربه کنید که این دانسته هایتان بدردتان بخورد....

یه کسهای هستند فقط دوست دارن بگن فلان کتاب را خوندن و فلان فیلم را دیدن و از   مجموعه حرفهایشان در مورد خیلی اعتقادات و رفتار مردم نظریه بدن.....اخه کسی نیست بگه شماها که خودتون هم میرید با سر تو همین بحث ها و جلسه ها و اعتقادات دیگه چه رویی دارین که میخواین بگین اینهاخوب نیست یا حکم بجهل مردم میدین....

یه آدمهای هستن که هنوز از خیلی چیزها نمیدونن واقعیتش چیه و در عین حال که ادعای خدایی دانای میکنن همصدا یا یه عده ای میشن که  همونها به خیلی از اصلیتهای یک مسئله(موسیقی،شعر،..)گند زدن و حتی اسم تابو شکنی را مطرح میکنن...

بعضی موجودات زمین هستن که برخلاف همه ادعاهاشون هنوز یاد نگرفتن نباید کسی را تفتیش عقاید کنن و حتی نظر کسی را تمسخر بگیرن....

اما بعضی ها هستن که اصلا نباید به حسابشون آورد، همونهای که وقتی غم دارن یادشون میفته تو هستی، وقتی درد دارن یادشون میفته تو هستی برای درد دل ، وقتی بقول خودشون در حال نابودی ، یا یکی دیگشون که میگفت داغون و یکی دیگه تهی و.... اصطلاحی که هرکدومشون دارن بهت تل میزنن ، اس میدن ، تازه یادشون میفته توهم هستی....

یادشون میفته بهنام هست ، گوشی هست که مثل ی قبر خالی بشینیم بالا سرش حرفهامون بهش بگیم و خودمون را خالی کنیم ، همینها میان ازت خیلی چیزها میشنون میان که حرف بزنن و حرف بزنی باهاشون تا اروم بشن اما فقط یچیز میخوان ،انم اینه که رمانتیک باهاشون حرف بزنی و حق را بهشون بدی و بهشون حقایق را نگی که نکنه بهم بریزن...همینها  آدمهای هستند که اخرش راحت برمیگردن بهم میگن تو به اندازه کافی ما را داغون میکنی.....

یکی نیست بگه لامذهب ها  مگه شماره تون را من گرفتم و ازتون پرسیم غم دارید یا نه؟ مگه من گفتم بیاین درددل کنین... ؟ مگه من گفتم....؟

پس انهمه شب و روز که منو بهم ریختین چی ؟ انهمه شب و روز م یکی شد از فکر شماها... رفتم مشهد فکر خودم نبودم ولی برای شماها دعاکردم چی؟اینهمه منو اتیش زدین و بعد که خوب میشدین سال بسال یادتون بهنام نبود چی؟

من بهمتون ریختم ؟  نه!

شماها تاوان کارهای خودتونو میدین....خیلی هاتون روزی دست کمکی که یکی بهتون دراز کرده بود را بدجور خرد کردید....برگردید بذهنتون ببینید یادتون میاد وقتی یکی امده بود سراغتون تا کمکش کنید تا به یکی برسه چطور چند نفره نابودش کردید.... 

یه موجودات غریبی پیدا میشن که غمهاشون با ما بود ...خنده و شادبودنشان با ادمهای دیگه! حتی در جمع با نگاه های سنگین شون میخواستن از غمشون بگن بما ،

با طلبکاری بهت نگاه میکنن اما خیلی راحت در همون جا با دیگران به شادی وتمسخر میپردازن....(این موردیه که در طول 2هفته گذشته ، بخصوص هفته گذشته در جمعهای که رفتم دیدم از یکی دو تا از همونها...)

اینها یادگرفتن هرچی هم بهشون بگی را ببرن یجای دیگه بگن و بخندن ...

((بقول تنها رفیق مستم که همیشه برای مستیش میگفت: میزنم بسلامتی انهای که با صدق دلشون با یکی حرف زدن اما آن نامرد بی شرف رفت نشست با دوستاش تعریف کرد و مسخره کردن....امروز دارم منظورتو میفهمم مهرداد))

شاید خواستی نشون بدی محل نمیذاری ، شاید خواستین توی جمعی بخواین من را جا بندازی و بفهمونی که براتون مهم نیستم....اما بدونین که قبل از اینها دیگه برام مهم نبودین و با این حرکت واژه ای جز بدرک را بذهنم را روان نکردین ، شاید بعد انهمه نگاه هاتون که سایه ش روی سرم شومی میکرد میخواستی با خداحافظی کردن یا نکردن بگی من مقصر تو ام یا این که ارزشی براتون ندارم اما نمک نشناسی خودتون را بهم ثابت تر کردین...ثابت تر 

اینجور افرادی که بهشون میگن آدم ، شاید توی هفته گذشته من را بهم ریختن، شاید هجوم ناگهانیشون توی چند روز و چند تا چند تا شون توی یکی دو جمع و جلسه باعث شد من بهم بریزم اما بدونن من غم هیچکدومشون را نمیخورم ....غم خودمو میخورم که چه کسهای را آدم تلقی کردم....برای چه نمک نشناسهای وقت گذاشتم که این جوابم باشه....

((هرچند بگواه دفتر خاطراتم همه اینروزها و بدترهاشو همون روزها اول پیش بینی میکردم....))

هنوز هم اگر این آدمها بیان و بخوان بگن من حاضرم بشنوم و کمک کنم ، اما دیگر برام مهم نیست....اینجور کسها دیگه برای من ارزش آدمی را ندارن....

میون همه اینها هم یکی بود که خیلی دوستش داشتم(دوست داشتن بدون هیچ حرف و حدیثی،دوست داشتن بمعنی دوست ساده نه عشق ) بخودش بارها گفته بودم..گفتم  اما افسارشو سپرد دست چندتا بچه تر از خودش...شاید هم خودش هم عقلی نداشت که یه چندتا کم عقل راهنماش شدن...

درد داره که اینقدر دست آدم بی نمک باشه .... اما تجربه خوبی میشه....

وقتی معرفت نگاه کردن به چشمهای منو هم ندارید چه برسه به سلام و خداحافظ ،

خودش برام  خیلی حرفها هست...

شاید توی 4تا از جشن های این چندشب آتیشم زدین...

اما به من نگاه کردین ؟

به ورودم ، به آغازم  ، بقول خواهرم به متعادل و شاد بودنم...؟

نگاه کردین؟ من اینروزها اینم ....شاید تونسته باشید از میونه های هر جمعی بهم خیلی چیزها را ثابت کنید و عذابم بدین 

اما من بهنامم...این شب و روزها یه بهنام آزادم ، این روزها رهای رهام .... این روزها رو به اوجم... و اگر قرار اینجور باشین برام هیچ ارزشی ندارید...

من بهنامم...

هنوز اگز برای درد دل کسی نبود من هستم تا غمتون را بشنوم و کمک کنم چون هنوز انسانیت دارم

ولی نه ان بهنام..

این شبها خیلی خواستم مفصل بنویسم براتون اما دیدم ارزش ندارید....چون دیگه هیچکدوم از ادمهای این نگارش برام ادم نیستید!

ا

د 

م 

نیستید

................

بهنام




:: برچسب‌ها: