بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

گریه را چگونه ببارم...؟
شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )
دلم یه کتک مفصل میخواد تا بهونه گریه داشته باشم...
دیگه این شبها دلم تنها نیست...
دلم همراه گلوم شده ، یه دنیا بغض گرفتارشون کرده بهم....
آ خدا دنیا دنیا گریه میخوام 
بهونه نمیدی بهم.....
چادر مادر بعد نماز ،
چراغ خاموشی مجلس ارباب ، وقت روضه مولا ،
حرم اقا ،جلوی پنجره فولاد، وقت گرفتن شفا،
نم نم بارون تو دل شبها 

((بهنام_4/اسفند/91))
 



:: برچسب‌ها: از خاک پارس, عاشقانه ها, قلم پارسی, شب نامه