بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

در شرح داغ مادر
دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

به بهانه باران بهاری در شام غریبان فاطمه زهرا...:

بگذار تا بگویم از داغ و درد هجران

بد عهدی زمان و از جور بی وفایان

از درب نیم سوخته ، پهلوی میخ خورده

باید چه گفت آیا؟؟؟با دور روزگاران

من مانده ام میان یک قصه بی وفایی

تا حشر اشک بارم ، در سوگ  ماه رویان

این فتنه از کجا شد آغاز ماجرایش؟

از کوثر ولایت افتاد شاخساران

........

 


راه ضلال پیش است بر مردمان نیزنگ

سرمست زور وحیله گشتند میگساران

از ذهن دور کردند پیمان حج آخر

تضیع حق نمودند در روز هجر خوبان

رسم ریا بپا شد، کاخ ستم بنا شد

بارید چشم باران چون ابر در بهاران

در پیش چشم زهرا بستند دست مولا

در روزگار احمد این بود عهد و پیمان؟

 در کنج کوچه شهر یک یاس بیقرار است

باضرب دست ظالم پژمرده شد هزاران

بعد تو کس نداند شرح غم علی را


باید ز چاه پرسید اسرار بی قراران

بعد تو هیچ کس را بهر علی نباشد

بی تو چگونه ماند بانوی خوبرویان!؟!؟

گر مثنوی سرایم ، در بی کسی زهرا

یک قطره هم نباشد در شرح داغ باران

پس هرچه گفته ام بس ، از درد مادرم بس..!

سعدی بخوان تو بیتی ، در شرح ماغریبان

((بگذار تا بگریم ،  چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد  ، روز وداع یاران))

بهنام خواجه امینیان

متولد1370/2/26

نگارش شده در 

ایام فاطمیه




:: برچسب‌ها: قلم پارسی, غریبانه های من با زهرا, عاشقانه ها