بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

نامه به خواهر محبوبم برای شادباش تولدش....
دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

به نام خدائی که دوست است...

خواهرم پگاه سلام تولدت مبارک....

امروز آمدم تولدت را تبریک گویم اما نمیدانم چرا نبودی که جواب مبارک بادم را دهی...

 


اما دیدم من دیدمت بازهم خندان ، باز هم شادمان ، بازهم چشمان پاک پر معنای معصومت...

پگاه خواهر عزیز تر از جانم ، نبودی که ببینی مردمی امده بودند برای شادباش و گفتن: اینکه ان شا الله صد سالگیت را ببینی...

خواهرم .... باز دیدم آن گونه های سرخ از خنده هایت را که ورود اقایان را آزاد کرد تا ملتی در این بیابان بی اب و علف خنده،خنده ای فاخر کنند...

پگاه جان شرمنده که مکان تولدت آکنده از نقصان و خرابی بود...که هرچند از این تالار های به اصطلاح cinema فراوان است و خود اشنائی به فضای این فضاهای *فرهنگی*......!!!

یادم است چندی پیش هم برای قحط الرجالی مردان این هنر فیلمنامه ای را فیلم کرده بودی ، ولی یادم نیست نامش چه بود...

آهان ،چیزهای یادم آمد ،نامش چیزی بود که مربوط بود به آن شغلی که در کوچه ها در گرماگرم تابستان  نان خشک جمع میکرد البته یادم هست که ان مرد روستای  که اهل ده پائین بود نقش اول را داشت....

جالا منتظرم بیای که با هم برویم و دوربین هایمان را برداریم و تصاویری از ایجاد و امتیازات و استفاده ان سینماهای بزرگ بسازیم...

خواهرم پگاه ، آخرین هنرنمایت را روی پرده بزرگ جادو دیدم....

    دیدم که خنده هایت سرشار از پاکی دل بود....

   و گیسوان پرپیچ و خم تو جاده دوست داشتن را هموار میکرد...

پگاه عزیزم دیدم که به ان مدیره ات التماس کردی....

لحظه ای که این صحنه نزدیک شد مرد کناردستم که یکبار دیده بود و آمده بود تا امروز در شب تولدت به تو تبریک گوید گفت:حالا التماس.... .دلم لرزید و موهای تنم سیخ شد،اما ناگه دیدم که چگونه در برابر مدیر خواهش کردی ولی استوار و راسخ....خم به ابرویت نیامد...میدانم که حالا هم این چنین هستی و من به تو ایمان و امید دارم....

دیدم که چگونه رو در روی مافوقت ایستادی و حرف حقت را به کرسی نشاندی ای دوست....

راستی پگاه،ای خواهر عزیزتر از جانم ،امشب فهمیدم که چرا تو را گرفتن...جرم تو نقشه ای بود که کشیدی تا بی گناهی دوستت را ثابت و مدیرت را عاشق و نشان دادن قدرت محبت به یک ملت بود.....

اما خواهر تو از دختران کاوه هستی...همان که اهنگری پیشه اش بود...و سخت کوش در رسیدن به اهداف...پس مقاوم باش...

پگاه اهنگرانی محبوب تولدتhappy birthday

راستی کتونی پوش مدرسه گلستان در زندان زنان از بخش مردان خبری به شما میرسد...مردی را گم کرده ایم ، نامش آقا مهدی است...

او قبل از مفقودی دنبال تو بود....

نامش مهدی است...مهدی خزعلی...

                                                                             دوستدار تو

                                                                                مرد پارسی




:: برچسب‌ها: از خاک پارس, پگاه اهنگرانی