بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

شرح وصفی بر بزرگی تو...
یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

یادم نیست که در لابه لای کدامیک از خبرهای روزانه عمرم ،خبر کینه توزی دیو بد سرشت انسان نما را ز تو شنیدم!

 

اما چندی است که خبرصفحه های خاکستری ،سیاه وسفید روزنامه ها را تو پوشش می دهی و نام توست که بر زبانها رانده میشود....


اما تو ای دختری از دختران وطن کار کردی بس بزرگ که اگر هر کدام از ما بودیم حتما نمی کردیم.تو بخشیدی ، تو قاتل چشمهای پاکت را بخشیدی تو بزرگی کردی بر آنکه از تو روح روی زیبایت را گرفت و تو یگانه خواهی ماندی، تو که بخشیده ای آنکه همه اینها را ز تو گرفت.....

آمنه بهرامی چند روزی است که خبر بخشش تو از آنکه می گفت دوستت دارد و نهایت علاقه اش را در ظرفی ریخت و زیبایهای خداوندی تو را گرفت و جز چهره ای که دیگر هیچ نشانی از آنهمه پاکی ندارد و چشمانی که دیگر همه جا را جز اتاقی تاریک نمی بیند برایت به یادگار گذاشت ، همه چهره مردم شهر را متحیر و افکارشان را مشغول کرده از این همه گذشت.

شاید تا دیروز اگر در خیابانی از این سامان تو را میدیدم و به این چهره به یادگار مانده از بی گناهیت نظر می انداختم راه چشمانم را کج کرده و به دیگری نظر می انداختم ولی امروز صورتت برایم نشان از خیلی چیزهاست ،نشان از بزرگی و تو یک بزرگ زاده ای در این روزگار که بزرگی کردی و عفو نمودی ،کار که بزرگان جامعه امروزت فراموش کرده اند.

راستی آمنه جان گویند که نباید عفو کرده و آن کینه توز را قصاص نموده تا او هم در ادامه زندگیش رنج دوران تو را بکشد.، اما میدانم که حال او رنجی بس فراوان میکشد از نگاه های شماتت باری که بر او میشود و او از این نگاه ها هر روز هزاران بار بیشتر از روزهای قبل میمیرد و زنده میشود.....اری دختر بزرگ وطن تو در نهایت بردی......




:: برچسب‌ها: از خاک پارس, مفاخر, آمنه بهرامی, دختر وطن