بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

تقدیم به عاشقان پایدار و ثابت
سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

چشمهایت دیگر خون نمی بارد...!؟

 دستهایت دیگر اشک جمع نمیکند...!؟

فریادهای خفته ات ، دیگر فریاد نمی شود...!؟

تا که از اندیشه تو خواب گرگی کابوس شود...!

نه ،نه دیگر خبری نیست ز تو....

........


چشمهایت دیگر خون نمی بارد...!؟

 دستهایت دیگر اشک جمع نمیکند...!؟

فریادهای خفته ات ، دیگر فریاد نمی شود...!؟

تا که از اندیشه تو خواب گرگی کابوس شود...!

نه ،نه دیگر خبری نیست ز تو....

دیگر هر بهار سبز پوش  نمی شوی،

دیگر هر عید از خنده بارور نمی شوی،

دیگر از شور نگاهت ، معصومیت  نمی بینم...،

دیگر از نهال سبز دلی چون تو خبری نمی شنوم...

نه نه دیگر خبری نیست زتو...

چشمهایم گریان نشد،دستهایم لرزان نشد،

دلم دیگر نگرفت ، غصه ات سنگین نبود...

چون که تو را در عاشقی پاک دیدم...

قصه عشقت زیبا و من این را دوست دارم...!

نه ، نه دیگر خبری نیست زتو...

اندیشه ها به کجا می رود نمی دانم...!؟

دل ها چه میخواهد در این روزگار نمی دانم...!؟

چه آمده بر دیار فرهاد و شیرین ها،

که عشق را میان تو و او ننگ می دانند نمی دانم..!؟

نه نه دیگر خبری نیست ز تو

خبری ز عشق تو دیگر نیست..

خبری از مهربانی تو دیگر نیست...

خبری از معشوقه تو نیست

خبری از مهربانی شما به هم نیست...

چون که دیگر خبری از نهال عشق نیست...!

 




:: برچسب‌ها: از خاک پارس, عاشقانه ها, مهر پائیزی, در ذهن مایی تو