بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

به چشمانت شود تا من نشینم
سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

عاشقاته ها را قاصدک ها بردند باز

اما دل من در گروی یاس مانده هنوز

یاسمن من ،ستاره شبهای تنهای،

تو را نتوان  ز یادها خط زد...


عاشقاته ها را قاصدک ها بردند باز

اما دل من در گروی یاس مانده هنوز

یاسمن من ،ستاره شبهای تنهای،

تو را نتوان  ز یادها خط زد...

 

نقش یاد تو بر لوح جانِ ذهن ما

اثر امروز و دیروز،ثانیه ها نیست

اثر روزها،هفته ها و سالهاست

سالهای تنها ، در تنهای دوست داشتن...

 

من زچشمان تو رخصت می خواهم

تا بگیرم  ز لبت آری را، تا بسازم

دلت را همساز نوای دل خود

**********************

تورا هر بار دیدن ،

به هر چند دیر دیدن ،

 به هر چند بار کم دیدن

همیشه،هر کجا در ذهن مایی تو

به یادت هستم آشنایی تو

 

چرا قفل است این زبانم؟

نه، چرا طلسم است زمانم؟

من نمیدانم برهانش را اما توبیا و

بشو این شب را هم زبان  روانم!!!!

******************************

نوایم رنگ و بوی ندارد

صدایم دیگر روحی ندارد

چشمانم آخر سویی ندارد

ز بس بر انتظارت من نشینم

 

کی رخصت بر عشق ورزیدن نمایی

محبت بر دوست داشتن نمایی

شکوۀ بر این دل عاشق نمایی 

که همچنان بر راهت عاشق نشینم

 

صدایت را رها کن بر من

نگاهت را فدا کن بر من

تو قلبم را ندا کن تا من

به چشمانت شود تا من نشینم

 

آه کی شود تا

صدایت را رها کنی

نگاهت را فدا کنی

تو قلبم را ندا کنی

تا به چشمانت من نشینم..............




:: برچسب‌ها: عاشقانه ها, در ذهن مایی تو, تا به چشمانت من نشینم