بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

بامداد خمار
چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

بعد از نزدیک به ده سال که کتاب بامداد خمار را از مهمترین آدمهای زندگیم هدیه گرفتم از اول هفته شروع کردم به خوندن و امروز تموم کردم...

یادمه انروزها، وقتی هدیه گرفتم سر مست عشق و خوشی بودم....یه نوجوان ده ،یازده سال که عاشق بود...
اما حالا یه جوان بیست ساله شکست خورده از یک زخم عشق کهنه...در حالی که در روزهای خارج شده از شمار، سرگردان روزگار نامردی های عیان و مردی های نهانم...
نمیدونم چرا اینجور شدم از دیشب تا حالا اصلا نخوابیده و از دیشب که به وسط کتاب رسیدم یه ضرب تا آخرش را خوندم (بر عکس روش کتابخوانی من که با صبر و حوصله میخونم)و هر از گاهی کتاب و گذاشتم کنار گریه کردم،قدم زدم ،بعد دوباره خوندم چرا بعضی هامون اینقدر پستیم؟چرا ظرفیت و فرهنگ نداریم؟چرا یه کم بعضی وقتها اینده نگر نیستیم؟چرا...؟چرا..؟چرا؟؟؟چرا
موندم چرا زود تر نخوندم که این جور حالمو بد نکنه!!!هیییییییی از روزگار سر سپردگ
ی




:: برچسب‌ها: عاشقانه ها, دختر وطن, مهر پائیزی, از خاک پارس