بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

و باز قصه از سر...انتظار از سر...
شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

امشب تو را از بلندترین جایگاه دلم صدا می زنم..!

امشب دوباره هرم نفسهایِ سنگینِ چشم به راهی هفت روزی دیگر به گونه هایم خورد...،

و سوزشی عجیب از صدای خسته انتظار را حس کردم...!

امروز،


دوباره آیینه ی دیگر از آدینه های هفت وادی رنگارنگ روزگار شد

و باز چشم گشودم و دیدم نیستی،

نه بهتر بگویم: دیدم باز هم نیامده ای...!؟

و حال به خود می اندیشم ،

آیا این جمعه ،جمعه آخر است...

یا نه....

باز هم این سریال ادمه دارد...

باز هم انتظار...باز هم دعا...

دوبارگی های دعای انتظارت زیباست...

اما یکبارگی حضورت جلوه دیگری دارد..

طعمی دیگر را به زیر زبانم روان خواهد ساخت...، و باید حضورت عطری متفاوت داشته باشد...

یعنی همه اینها میشود..؟

میشود یعنی که آیی...ای جان من،

بیا،

بیا و خورشیدی شو بر عالمین...،

ای ماه آدمین...

                                                                          بهنام خواجه امینیان

                                                                                1390/9/25 




:: برچسب‌ها: عاشقانه ها, مهدی, عرفان, در ذهن مایی تو