بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

برای تنها ترین مینای که دیدم....
جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

شبها همه عطر تنهایی

شمع های اتاق رو به خاموشی ، از شبنم نرگس فام تو

 و عاقبت ورق خوردن همه روزهای گذشته...

چشمهای به در دوخته , فریادهای در گلو مانده

 امید های بر باد رفته و حسرت های بر جای مانده

قلبی غمین از خاطرات رنگین

 نفسهای سنگین

و گریه های نشسته در کمین

گذر سخت ثانیه ها ،شکست قاب آینه ها

و برای شرح غمت کم شدن قافیه ها

ای پرنده تنهایی ، تو که از عالم در فراری

آیا خبر داری ، هنوز صادقانه دوستت داریم...

حرفی بزن و بغض گلو را بشکن ،

صندوقچه تاریخ غمت را بشکن ،

پرواز کن و قفل قفس را بشکن ،

 وقت سفر است ترس بجا مانده از او را بشکن...

برای تنها ترین مینای خسته ای که دیدم...

او که هم صحبت سخت ترین شبهای تنهایی من شد تا من با او ، او با من از غم خود گویم،

من از غم سخت دل بستن او از غم دل کندن...،

امید که روزی از چشمان مینا فام آن گل تنها پرواز مینایی را باز تماشا کنم...

بهنام خواجه امینیان

25/12/1391

 

 




:: برچسب‌ها: عاشقانه ها, دختر وطن, در ذهن مایی تو, مینا