بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

اخرین نوشته ام در سحرگاهان 1390....
پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

زاینده رود اصفهان...مهر 1390...وقتی هنوز یادش به دلم ارام بودآخرین روزهای نودم روزهای سختی بود...

دو ماه آخر حسابی به این سال جهنمی من دامن زد.....

سالی که با قهر و دعوا و برهم خوردن آرامش بیست ساله فامیل پدریم شروع شد و تابستانش را با داغ از دست دادن حمید 20 ساله عموم سخت تر از سخت سپری کردم تا پائیزی که دعواها جای خود را به کینه ها داد و زمستانی که ....

همه این دردها را به لطف بودن او در کنار خودم سپری کردم و پشت پا به همه دردها زدم به خیال او....

اما این بهمن سیاه،سیاهی سالم را تکمیل کرد و وقتی عنان از کف رهانیدم و گفتم : دوستت دارم.....! و وقتی راحت و زیبا گفت : نه...و راحت تر: حتما برو و یکی را دوست بدار ....خواستم بگویم مگر میشود به خیال و فکر دو سال ونیمه ام خیانت کنم!؟نتوانستم.

دو ماه سخت و نفسگیر بر من گذست....روزهای که در هر  دمی نفسم می ماند پس از دم بازدم شود یا بعداز بازدم خود دمی دیگر از هوای شهر بگیرد..

تا شب میلاد ____ی خیالی شبهای تنهایی!

اما از سحر روز تولد مهربان من نمیدانم چه شد که آرام شدم و لحظه به لحظه آرام ترم و دم به بازدم و بازدم به دم یاد شیرین او کام مرا شیرین تر و ضمیر تعقل مرا خردمندانه کرد...

نود با تلخی هایش در 8:44 سه شنبه تمام میشود و به بیست سال زندگی من میپیوندد...اما این آرامش ده روز پایانیش شاید نوید دهنده روزهای آرامم است....

بهنام خواجه امینیان

متولد 26/2/70

نگارش شده در:

آخرین سحرگاهان 1390

******

این آخرین دست نوشته من در نود بود البته پراکنده،میخواستم شرح نود را فصل به فصل بذارم و همه تدابیرم برای نود و یک به بعد ، بد ندیدم که از این دست نوشته شروع کنم....

چهار روز پایانی عیدتون سبز بگذرد.....

ایشالا___ی خیالی شبهای تنهایی هم بیاید و بخواند!

 

 




:: برچسب‌ها: