بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

چند بیتی از شاعر عارفان
شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

این عجب دردی است دل را بس عجب

مانده در اندیشه ی آن روز و شب

او فتاده در رهی بی  پای و سر

.....


این عجب دردی است دل را بس عجب

مانده در اندیشه ی آن روز و شب

او فتاده در رهی بی  پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

در میان خاک وخون در تاب تب

ای دل شوریده عهدی کرده ای

تازه گردان چند داری در تعب

بر گشادی بر دلم اسرار عشق

گر نبودی در میان ترک ادب

پر سخن دارم دلی ، لیکن چه سود

چون زبانی کارگر نی ای عجب

آشکارایی  و پنهانی  نگر

دوست با ما،ما فتاده در طلب

زین عجب ترکار نبوددر جهان

بر لب دریا بمانده خشک لب

اینت کاری مشکل و راهی دراز

اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب

دایم عطار با اندوه ساز

تا زحضرت امرت آید که طرب

 




:: برچسب‌ها: عرفان, عاشقانه ها, از خاک پارس, عطار نیشابور