بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

 
پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

یادش بخیر همین دیروز بود انگار،صبح جمعه ای که دیگه از تک فرزند بودن خارج شدم...

هنوز خاطره آن صبح زود پر التهاب پییش چشمانم هست...

16 فروردین هشتاد و یک بود که دادش یکی یه دونه من به دنیا آمد....

و فرداش همه بچه های کلاس شیرینی مهمون من شدن!هنوز باقیمانده های آن کلاس پنجم که مرا می بینند از آن شیرینی یاد میکنند ، آقای بهزادی معلم آن روزهایم هم هر وقت مرا می بیند بجای پرسیدن از حال خودم می گوید داداشتو بزرگ کردی یا نه؟!

 

خلاصه امروز ده سال گذشت و طه یازده ساله شد...هنوز نتونستم براش اساسی بنویسم،ولی نوشتم میزارم توی وب...

امشب هم یه جشن مختصر گرفتم برای تک دونه مرد پارسی کویر..

شب همتون خوش...

بای




:: برچسب‌ها: