بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

من چی شدم...(نامه ای به خودم_قسمت اول)
سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

من چی شدم؟؟؟

من کی شدم؟؟؟

من کجا رسیدم معلومه؟؟؟

من به کجا دارم میرم کسی میفهمه؟؟؟

من اصلا اینجا چیکار میکنم؟؟؟

من قرار بود این باشم؟؟؟

من قرار بود اینجا باشم؟؟؟


 

من قرار بود اینطور زندگی کنم؟؟؟

قرار بود توی این سطح باشم؟؟؟

قرار بود این قدر به ناچیزها دلبسته بشم و راحت راضی بشم؟

چی شد آنهمه هدف؟؟؟

کجا رفت آنهمه انگیزه؟؟؟

چی به سر من آمد ، بر سر همه هدفها و انگیزه هام،

چی شد آنهمه بلند پروازیها؟؟؟

خدایا 

خداوندا

این همون بهنامه...؟

بهنام...

آهای

هوی بهنام،

بهنام

این خودتی....

بهنام؟؟؟

همون که اگه چیزی را میخواست یا فکر کاری به سرش میفتاد،

دنیاشو به صف میکرد تا بدستش بیاره؟

این همون بهنامه!؟!؟

همون واقعا...؟

****        ****       ****        ****

قرار بود اینجا درس بخونم؟،

قرار بود اینجوری درس بخونم؟،

قرار بود درسم اینطور پیش بره؟!،

نه ،

چون قرار یه جای دیگه،یه جور دیگه،یه طور دیگه درس بخونم؟؟؟

،،،،،،

راستی

اینجا کجاست من درس میخونم؟؟؟

اصلا این جا کجاست من زندگی می کنم؟؟؟

من کدوم دو راهی را اشتباه پیچیدم؟؟؟

از کجای این جاده ، توی شب تاریک دنیا زدم بخاکی!

کسی میدونه؟

کسی میتونه بگه؟

بخدا نامردیه اگه بدونین و نگین؟

یعنی کسی نیست توی این روزها باهام باشه و یه بار دیگه به اصل برگردونتم!

****    ****    ****    ****    ****    ****     ****

من همون بهنام پنج و نیم سال پیشم؟

من چی به سرم آمد که حالا هر کی میرسه میخواد برام تعیین تکلیف کنه!؟

هر کی میرسه میخواد تو کارم دخالت بکنه؟

اصلا این ها کی هستند که جرات پیدا کردن جلوی بهنام بخوان راه و رسم بهش نشون بدهند؟!

چی شده بهنامی که خودش خط میداد تا اطرافیانش دنبال بکنن،حالا آنهای که قبولشون نداره میخوان براش تصمیم بگیرن!

هنوز نمیدانند اگر روزی برایشان احترام قائل شدم،

روزی حرفشان را شنیدم،

برای این نبود که فکر کنن عقل کلی هستند و میتوانند همیشه در حضورم نظرم دهند!

****    ****    ****    ****    ****     ****

این همه ضعف از کجا آمد؟؟؟

مرا کجا میبره؟؟؟

و برای بدست آوردن چه؟؟؟

من کجا بودم؟                  حالا چه هستم؟          و حالا با این حالم ، کجا دارم میروم؟

ذهنم مشغول است؟سودای سفر دارم...،

اما کو دلگرمی،کو رمقی برای حرکت ، کو گوشی که بشنود حرفم را،

گوش دلی که روحش پیوند خورده به روحم و خونم از خونش باشد...!؟

________________

پ.ن1: این نامه ایست که آخرین ساعات شنبه19فروردین به خودم نوشتم،وقتی که در شوک فهمیدن چیزی بودم که قبلترها حدس زده بودم ولی باورش نداشتم!این نوشتار بخش اول نامه منه،بخشی که به خودم نوشتم...بخش دومش را هم در پست بعدی مینویسم،خطابه ای به همه نزدیکترین هایم....

پ.ن2:شرح نزول این نامه هم را برایتان در ادامه دل نوشته ها میگذارم...

یا حق....

بهنام خواجه امینیان

متولد1370/2/26

نگارش شده در:

1391/1/19




:: برچسب‌ها: