بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

به یاد فرهاد بی صدای کلاسم...
شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

روزی در کلاس درسی بودم،استاد آن ساعت همسایه رفیقم بود،فهمیده بود عاشق دختری از همان محله است،خواست او را به تمسخر بیاندازد و شاید به این کار فکر محبوب را از سر فرهاد بی صدای کلاسمان بیاندازد،اما هر سوال دبستانی از او  پرسید آنچنان با شادی جوابش میداد که سوال آخر را که جواب به بغض گلو رسید از حرف خداحافظی ، استادم با صدای خفه و لرزان خود گفت : بسه،برو دست و صورتت را بشور و یک لیوان آب برایم بیاور....!

اما کاش آنروز گذاشته بود فرهادم حرف خداحافظیش را بزند تا دو روز بعد او و شادیش را هر دو در اتاقشان غرق در دریای عشق سرخ پیدا نکنیم!

حالا دیشب به این مطلب رسیدم و بی هوا به یاد فرهاد و آن کلاس افتادم،دوستی که وقتی رفت فهمیدم که بود که رفت.

معلم گفت: ((الف))......................................گفتم: او

معلم گفت: ((ب))..........................................گفتم: با او

معلم گفت: ((پ))..........................................گفتم: پیش او

معلم گفت: ((ت))..........................................گفتم: تقدیم او

معلم گفت: ((ه))...........................................گفتم: همه ی عالم او

معلم گفت: ((م))...........................................گفتم: مهر با او               

معلم گفت: ((ج))...........................................خواستم بگویم ((جدایی از او ))

گفت:دیگه نگو!

.......

پ ن:عکس های فرهادم را همچون دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را همان 5 سال پیش به اتش کشیدم....ببخشید عکسش نبود!




:: برچسب‌ها: