بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

غریبانه های من با زهرا...(نامه اول،این نامه اشتباهی بود...)
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

سلام مادر...

سلام بانوی من...

سلام ای آیه نور من

سلام ای یاس بهشتی

مادر فاطمه الزهرا ،دلم گرفته از این روزگار بی صدا

مادر سخت می گذرانم این روزگار تلخ کام را....


مادر ، جهان به پیش پایم شوقی ندارد برای سفر

یاس محمد ، امانم بریده شد از این همه ظلم روزگار

کمک میخواهم ، چشم به راه یک اشاره ابروی تواءم ای تاج سر مولا

دیگر نفسهایم به شماره افتاده ، ضربان رگهایم ممتد نیست

سوی چشمانم خیس است و شفاف نمی بیند جهانش را

و دستم لرزان برای به صفحه کاغذ خوردن...

ای سایه سار حسنین ،دلم هوای دست نوازشت را کرده،

تا همچون زینب ، لایق پند مادرانه تو شوم ای بهشتی ترین مادر زمین

____

دلم هوای یک کنج خلوت، یک سجاده کم پهنا،با مهر و تسبیحی از جنس اعلا ی حریم کربلا کرده،

یک رحل کوچک با یک قرآن بزرگ و چند ورق دیوان حافظ....

میخواهم نَه چهار ، سه ، دو ، چهار ، چهار رکعت بجای آورم...

میخواهم فقط نیمی از یک رکعت ، نیمی از یک رکعت کامل را واقعی بخوانم و بنشینم همان جا و حرف بزنم، از خوبی های روزگار و بدی های خودم ،

بگویم و بگویم و بگویم ساعتها ، نه ،روزها و ماهها ، و کسی نیاید سراغی از من بگیرید الا تو

تا خودت مادر ، خودت بیای و صدایم زنی و دستم را بگیری تا بلند شوم....

نصیبم می کنی مادر....؟!

****      ****      *****

آه....باز راه را اشتباه رفتم مرا ببخش مادر ... آمدم هفت شبانه روز غریبانه های تو را بنویسم،

اما بغض نگاهم و صبر قلبم شکست و باز از غربت خود نوشتم

این نامه اشتباهی است،قرار بود این شبها از تو بگویم نه من...

باز رسم دعا را فراموش کردم...، باز به خود اندیشیدم...مرا ببخش مادر

میخواستم از تو بگویم

اما این شب اول از همه دردهای خودم به تو گفتم،دردهای که یا با جوهر سیاه قلمم نوشتم یا با اشکهای که برگه های دقترم را خیس کرد و ثبت شد...خواستم از تو بگویم،

مادر هنوز دلی سیر نشده از حرف برایت دارم؟!

 بهنام خواجه امینیان

متولد 1370/2/26

نگارش شده در :

1391/1/31




:: برچسب‌ها: غریبانه های من با زهرا