بهنام خواجه امینیان متولد 57مین روز از بهار هزار و سیصدوهفتادمین گردش خورشید و زمین به دور هم.... از دنیایی کاهگل ها...سرای قناتها...دیار عبادتها... شهری که نگینش قد برافراشته منارها به نشانه ازادی خواهی مردمانش برای رسیدت به اوج....من از دیاری میگویم که سه فصل دارد :اول تابستان بهاری،دوم پائیزی زمستانی و اوج همه فصلهایش محرم است... اینجا که من با شما میگویم یزد است... علاقه ام بردن قلم بر کاغذ و سیاه کردن سفیدی های اوراق دفترم در احوالات این روزگار است و شاید به همین دلیل بود که پیشه خبرنویسی و روزنامه نگاری را پیش گرفتم و حال در وبگاه قلم پارسی از دنیایی که در گوشه ای از ان میزیم دل نوشته هایی از خود را به اشتراک میگذارم... فکر کنم برای شناخت اولیه من کافی باشه!!!
  :: بهنام خواجه امینیان






   

یه ماه شد....
شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست بهنام خواجه امینیان ( نظرات )

روز نوشت اول:

اردیبهشت تموم شد، خرداد به نصف نزدیکه ولی من هنوز حس قلمم برنگشته...!

وای از آن روزی ترس دارم  که دیگه ننویسم...،

سختم این روزهای آشفته!در زیر تابش گرماگرم خورشید همیشه تابنده!

دلم خیلی وقته همون بیخیالی هامو میخواد،به قول فرنگی ها ریلکس باشم....

اما دیگه کم کم داره این درد لاعلاج حرص الکی خوردن درونم رواج پیدا میکنه!

آخرین باری که تونستم بشینم پای یه دسته کاغذ سفید و وقت بذارم برای نوشتن بیشتر از یه ماه پیش بود...!

****                                  ****

روز نوشت دوم:

این روزها همه از آرامش و روزگار خوب من میگن...، پریسا،مژگان،شیما،سعید،فرهاد،احمد،محمد،.....

اما خیلی وفته بر خلاف این صورت ،سیرتم غرق عزاست ، عزای سردرگمی....

اما بازهم خدا را شکر که زندگیمان جاریست،

در کنار سفره ای که پدر هست ،مادر نفس دارد و برادری کوچک مشغول شیطان شدن،

و گاه گاهی در گذر رود حیات دوستانی هستند اهل شعر و طرب و درد دل که بدانند هر چه می گوییم ما از دل....

در سایه سار مولا زندگی به کامتون...

 




:: برچسب‌ها: