صنما....

من در برابر راهی هستم که فهم بشری نمی داند تا کجا پیش می رود و قضای تو ست که رقم می زند تقدیر بنده ی سر پا تقصیرت را
اکنون من با گذشته ی به اندازه دو دهه و چندین سال و اینده ی به اندازه خواست تو و کردار خود
در پیشگاهت عافیت جسته و از مقامت طلب رحمت و نعمت دارم....
میدانم که نمیدانم آنچه را برای من عطا فرموده ی و رقم زده ی حکمت نهانش چیست
و هر آنچه را که از من محروم کردی بالواقع چه موهبتی نصیب حالم گردیده
ولی 
بار الها ز تو میخواهم انچه را که میخواهی و اندیشه میکنی برایم را بخواهم
و اندیشه نمائیم
که این بنده ضعیفت آنقدر مقام و قرب نیافته است که صبرش فزون شود
و در برابر مشکلات لب از شکایت فرو بندد
و چنین است که میترسم کلامی به زبانم رانده شود که تو برنجی
و راهی پیش گیرم که از تو دور باشد
خدای توانای قلب ها
ای صاحب لا تعز من تشا 
مخواه که من ، بنده بی پناه و بی تقصیرت
با همه خطا ها و کج روی ها
مشمول تزل من تشا شوم......

((بنده نامه .... نام اولیه مجموعه جدیدی از دلنوشته های مرد پارسی...همزمان با 26 / اردیبهشت 1393 هنگام ورود به بیست و چندمین سال زندگی...))
 
/ 0 نظر / 9 بازدید