وقتی دردهای روی هم انباشته شده در گلو...

وقتی همه کلمه های پشت خط مونده یک دفعه سرازیر میشه...

وقتی سالهاست ترس های بجا مانده از گذشته نمیذاره حرفی را رک بزنم .... فهمیدن تو یعنی نفهمیدی....

وقتی کنترل خودمو از دست دادم...و بعد خیلی وقت درد دلمو ، داغ دلمو سر یکی داد زدم چه بسا در نوشتن و چه بسا در نوحه سازی....

حالمو بد کردی...

کاش میذاشتی نکته اصلی حرفمو بزنم....

تو داری میشی همونی که ان خواست....

نکته حرف من این من بود...اگر گفتم منم مثل تو منصرف شدن و جاخالی دادن و کردم دست راهی بود که یکی خواسته بود....

من از رفتن موندم بخاطر کسی که منو هم ریخته، و تو هم با نرفتن و برگشتت همون کار را میکنی...

یادت میاد میگفتی چی میگفت وقتی دروازه زحماتت باز شده بود و رهایی از این شهر کویر ی برات میسر شده بود...خوب یادت میاد....

بهنام....ساعت را گم کردم

/ 0 نظر / 8 بازدید