به یاد فرهاد بی صدای کلاسم...

روزی در کلاس درسی بودم،استاد آن ساعت همسایه رفیقم بود،فهمیده بود عاشق دختری از همان محله است،خواست او را به تمسخر بیاندازد و شاید به این کار فکر محبوب را از سر فرهاد بی صدای کلاسمان بیاندازد،اما هر سوال دبستانی از او  پرسید آنچنان با شادی جوابش میداد که سوال آخر را که جواب به بغض گلو رسید از حرف خداحافظی ، استادم با صدای خفه و لرزان خود گفت : بسه،برو دست و صورتت را بشور و یک لیوان آب برایم بیاور....!

اما کاش آنروز گذاشته بود فرهادم حرف خداحافظیش را بزند تا دو روز بعد او و شادیش را هر دو در اتاقشان غرق در دریای عشق سرخ پیدا نکنیم!

حالا دیشب به این مطلب رسیدم و بی هوا به یاد فرهاد و آن کلاس افتادم،دوستی که وقتی رفت فهمیدم که بود که رفت.

معلم گفت: ((الف))......................................گفتم: او

معلم گفت: ((ب))..........................................گفتم: با او

معلم گفت: ((پ))..........................................گفتم: پیش او

معلم گفت: ((ت))..........................................گفتم: تقدیم او

معلم گفت: ((ه))...........................................گفتم: همه ی عالم او

معلم گفت: ((م))...........................................گفتم: مهر با او               

معلم گفت: ((ج))...........................................خواستم بگویم ((جدایی از او ))

گفت:دیگه نگو!

.......

پ ن:عکس های فرهادم را همچون دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را همان 5 سال پیش به اتش کشیدم....ببخشید عکسش نبود!

/ 3 نظر / 10 بازدید
سولماز

سلام . قبله خلق روی او کعبه عشق کوی او چشم امید سوی او تا به که اعتنا کند

سولماز

تا حالا به این روایت فکر کردی ؟ ای احمد اگر شما نبودی این جهان را خلق نمیکردم و اگر علی نبود شما را خلق نمیکردم و اگر فاطمه نبود هیچ کدامتان را خلق نمیکردم !!!!! (دیدی میام بهت سر میزنم )