شب میلاد و حس لعنتی ننوشتن...!

دلم هنوز هوای نوشتن ندارد این روزهای لعنتی...

این روزهای بهاری که همه چیزها شاید بر وفق مراد است، اما کمی صبر را باید در پیش گیرم(صبری شاید کوتاه) ولی حوصله صبر را دیگر ندارم و نمی توانم...

فقط خواستم بگویم شب میلاد من است،

تشکر از همه انها که زود زودتر ت خودم به من تبریک گفتند،تشکر از پریسا ، مینا ، مژگان....

و بهاره ای که بعد از پنج سل هنوز یادش رفته دو روز مانده به میلادم نامه اینترنتی بزند و بگوید:

((نیمه خالی کودکی من تولدت زود زود مبارک...))

فعلا دیگه هیچی نمی تونم بگم،در پناه حضرت عشق....

دعایم کنید که بهترن کادوی من است!!!!

/ 2 نظر / 6 بازدید
شیما

سلام... خوشحالم که روزهای خوبی رو سپری میکنید... و امشب از یه چیز دیگه هم بسیار خوشحال شدم که .....بماند! صاف و ساده :"تولدتون مبارک" [گل][گل]

شیما

سلام .... فقط اومدم بگم که اون چیزی ک ازش خوشحالم چیز خاصی نبود!!!