تقدیم به عاشقان پایدار و ثابت

چشمهایت دیگر خون نمی بارد...!؟

 دستهایت دیگر اشک جمع نمیکند...!؟

فریادهای خفته ات ، دیگر فریاد نمی شود...!؟

تا که از اندیشه تو خواب گرگی کابوس شود...!

نه ،نه دیگر خبری نیست ز تو....

دیگر هر بهار سبز پوش  نمی شوی،

دیگر هر عید از خنده بارور نمی شوی،

دیگر از شور نگاهت ، معصومیت  نمی بینم...،

دیگر از نهال سبز دلی چون تو خبری نمی شنوم...

نه نه دیگر خبری نیست زتو...

چشمهایم گریان نشد،دستهایم لرزان نشد،

دلم دیگر نگرفت ، غصه ات سنگین نبود...

چون که تو را در عاشقی پاک دیدم...

قصه عشقت زیبا و من این را دوست دارم...!

نه ، نه دیگر خبری نیست زتو...

اندیشه ها به کجا می رود نمی دانم...!؟

دل ها چه میخواهد در این روزگار نمی دانم...!؟

چه آمده بر دیار فرهاد و شیرین ها،

که عشق را میان تو و او ننگ می دانند نمی دانم..!؟

نه نه دیگر خبری نیست ز تو

خبری ز عشق تو دیگر نیست..

خبری از مهربانی تو دیگر نیست...

خبری از معشوقه تو نیست

خبری از مهربانی شما به هم نیست...

چون که دیگر خبری از نهال عشق نیست...!

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
شیما

سلام... ای قطار راهت را بگبرو برو نه کوه توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافه اینجا هیچ هیچ چیز دیگر مثل سابق نیست!!!! متنتون زیبا بود واب عشق که ثابت و پایدار نیست...