بالاخره از پا افتادم....

بعد دو هفته که در مقابلش مقاومت کردم ، اخرش دیشب مچم خوابید...

دیگه نتونستم طاقت بیارم....توی  طول این دو هفته با همه فشارها و دردهاش از پا نیفتادم ،از صبح تا شب برای درس و سماع عشق دویدم و بهش محل نذاشتم....

تمامی سرگیجه هام ، سیاه شدن چشمام ، لرزش های عصبی و ناخودآگاهم همه و همه را تحمل کردم...

اما درست توی دو روزی که آروم شده بودم و فکر میکردم خبری ازش نیست ، دیشب ناخودآگاه غافل گیرم کرد....

از دیشب تا حالا شدم یه کوره آتیش لرزان که نه میتونم برم زیر پتو گرم بشم نه میتونم بیام بیرون که خنک باشه!

نمیدونم این ویروس از کجا بود ولی فعلا همه برنامه ها مو بهم ریخته و جز استراحت کار دیگه ای نمیتونم بکنم،سرم درد میکنه ، چشمام هر لحظه داره تنگ تر میشه و.....

امتحان فردای دانشگاه هم در هاله ای از ابهام شده برام، نمیدونم میتونم پا بشم یک ساعت راه تا میبد برم یا نه؟!اگر به حرف دکتر باشه که تا پنج شنبه باید بخوابم(وای اینجوری دیونه میشم...!)

تنها خوبی این خوابیدن و استراحت این بود که حس نوشتن من رابعد حدود یه ماه  برگردوند...!

همین....دعام کنید

(راستی عید همه تون هم مبارک،روز برانگیخته شدن گل خوشبوی هستی به عالمیان تبریک،

امیدوارم در سایه سار رحمت رسول الله رب العالمین ایام به کامتون باشد)

یا حق

بهنام خواجه امینیان

متولد1370/2/26

 نگارش شده در:

1391/3/30(در بستر بیماری البته!)

/ 0 نظر / 7 بازدید