دیگه کم کم بوی رفتن میاد...!ا

دیگه از امروز بحث رفتنم رنگ و بوی دیگری به خودش گرفت...


امروز سر بسته به بابا و مامانم گفتم،واکنشهای که در ذهنم بود شکل نگرفت و این یعنی خوب....

از روزی که تصمیم گرفتم دیگه واقعا(واقعا واقعا) کوچ کنم از این دیار یه جورای همه چیز برام روی روال عادی و برنامه داره پیش میره!


واقعیتش اینه که دیگه نمی تونم بمونم...دوباره رفتم سراغ درس و مطالعه های مخصوص بهنام خواجه امینیان(همراه با آنالیز و تحقیق و تفسیر) ، و همه اش را انجام میدم برای اینکه راحت برم....

شما ها که غریبه نیستین،دیگه نمی تونم توی این خاک و ابادی بمونم....

حرفم مال سیاست و بحث های اجتماعی نیست(من برای این موارد حاضر به ترک این

 جا نیستم هرچند مخالف اتفاقاش باشم)....بحث بحث این دل صاحب مرده و ذهن خسته ست!

وقتی فکر می کنم می بینم توی همین شهر،همین محل،چند تا کوچه بالاتر

ان خال به لب شیرین فام هست و ، دورتر از این فاصله ها به من هست،


وقتی فکر میکنم ومیبینم شاید در هر لحظه ای از این لحظات کسی که ، با فکرش دریای پر تلاطم روحم را تسکین بخشیدم و ارام شدم ، دست به دست دیگری سپرده درونم آاتش میگیرد و میمیرم.....

حال میروم که شاید فقط خیالهای خوبش برایم بماند،نه فکر با دیگری بودنش....

میخواهم بروم و آینده ام را ارام بسازم و صبر کنم تا فرداها ، شاید که تقدیر خوبی برایم رقم خورد میان من و آن

_____خیالی شبهای تنهایی...!

بهنام خواجه امینیان
متولد19/3/1991

نگارش شده در تاریخ:

4/4/1991

************

پ.ن بازهم از نوشتن نام آن عزیز معذورم ، چون شاید نخواهد که نامش را ببرم!

پ.ن:چون بحث رفتن بود گفتم تاریخ را به وقت آنطرفها بزنم نه به وقت دیار_____خیالی شبهای تنهایی

یا علی

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
ماشا

سلام دوست من. مرد پارسی قلمت را پاس میدارم و در هر جا و هر کجا برایت بهترینها را آرزو دارم. حس و حالت را می فهمم و تصمیمت را می ستایم. باز هم به دیدارم بیا.

sudeh

با سلام خدمت شما ممنونم از اینکه وبلاگتونرو به من معرفی کردین. اول چند تا از ایرادایی که در متنتون وجود داره رو خدمتتون عرض میکنم. بعضی از واژه هایی که نوشتین غلط املایی دارن و باید درستشون کنین. مثل ذهن. تاریخی که پایین متن به میلادی نوشتین اشتباهه. چرا که ترتیب نوشتنش جوریه که روز وسط میفته و ماه سمت راست، سال هم سمت چپ. نکته بعدی اینه که مشخص نیست شما میخواستین متن رو به صورت محاوره بنویسین یا به شکل ادبی. مثالش هم از همون جمله اوله. و در کل اشکال های نگارشی هم داره که اگر مایل بودین میتونم متنتون رو ویرایش کنم و براتون بفرستم. ولی در کل باید بگم محتوای خوبی داره و اینکه وقت میگذاریدو مینویسین قابل تحسینه. من خیلی از نوشتن و خووندن متن و دلنوشته لذت میبرم. امیدوارم هر جایی که هستین موفق باشین.

لاله خانم

بهنام عزیز مطالبت را خواندم و انگشت تعجب بر دهان گرفتم که چرا تو خیلی هنوز جوانی برای بعضی از حالات و حسها و شاید هم این حس و حال مخصوص جوانی باشد ومن یادم رفته باشد رفتن یا نرفتن چیزی است که فقط ما می توانیم بگوییم: امید خدا هرجا که هستی موفق و خوشحال باشی اما با این حس واین اوضاع آشفته یادت نرود کسانی هستند اطرافت که خیلی دوستت دارند که شاید رفتنت را تحمل میکنند به خاطر خودت اما نگران میمانند به خاطر خودت